تبليغاتX
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

من نه منم نه من منم

بالاخره ننم بعد از چیزی حدود دو هفته دوری از وطن به آغوش جوش خانواده باز گشت و من رو از فلاکت بد بختی کزتی بیچارگی و از همه مهم تر بی ننگی نجات داد امیدوارم که خدا باعث و بانیشو یه عقل درست و حسابی و به منم .... بده     آمین

می خواستم نظری رو که نازی برام تو پست قبل گذاشته به صورت یه پست بنویسمش که خود خرش چند سال بعد اگه عاقل شد و به یه درک جزئی رسید بخوندش و حالش و ببره که برای خودش چه خیال پردازی هایی می کرده .... آخی دلم سوخت آخه یه نفر چه قدر میتونه سرخوش باشه

نمیدونم نازی تو این دو هفته چه به روز ننم آورده که شده پوست و استخون ..... شده مثل این بچه هایی که سوء تغزیه دارن..... الهی تفلکی

بابا و حسین هم دو روز دیگه میرن و باید بی بابایی رو تجربه کنم ..... حالا نمیدونم بابا موقع برگشت چی میشه

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 15:57 توسط احمد| |

یکشنبه عصر رفتم سمت ملایر البته از قبل تصمیم داشتم برم برای کار وام ولی چون موقعیت جور نبود میخواستم هفته بعد برم که طبق معمول که آدم نمیدونه اوستا کریم چی براش در نظر گرفته یهو راه افتادیم و رفتم....

شکر خدا کار وام هم تموم شد البته خاله خیلی زحمت کشید و قطعا خیلی بانک اذیتش کرده چون خودم چند بار تجربه کردم....

امروز صبح اصلا حس و حال بلند شدن نداشتم یعنی اصلا حوصله هیچ چیزی رو نداشتم ....البته هر وقت از پیش ندا بر میگردم تا یکی دو روز تا به روال عادی برگردم جونم بالا میاد ولی امروز خیلی سخت تر بود....

دیروز توی فیلمی که تو اتوبوس دیدم یه جمله جالب گفت که خیلی ملموس بود برام :

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه

که این رو من سر بالا کشیدن پولمون توسط عموم(حاج زنبور عسل) خیلی واضح احساسش کردم و این پایان تلخ واقعا منو تقریبا از شر یه تلخی بی پایان نجات داد....

خوب هنوزم در بی ننگی به سر میبرم و از هفته بعد ( دور از جون زبونم لال) قرار یتیم بشم .... اون موقع من میمونم و نبات .... چه شود

البته شاید ندا هم بیاد پیشمون که اون موقع جمعمون جمع میشه.......اون موقع چه شود

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:25 توسط احمد| |

در ابتدا .....توی روحت نازی با این برنامه ریزی کردنت که معلوم نیست بابا و حسین الان پیش من هستن برای اینه مامان نیست به من سخت نگذره یا اینکه پیش من موندن که از من مثل کزت کار بکشن....دارم برات توپ

خوب از این حرفها بگذریم هیچ خبر خاصی نیست جز دوری ننم و طبق معمول کار و کار و کار.....دیروز با حسین رفتیم دنبال کارهای پروانه مغازه و امروز قرار بیان بازدید مغازه تا ببینیم چه قدر گیر میدن و....

بابا و حسین هم شنبه میرن و ننم بعد از چیزی حدود دو هفته دوری از وطن به دیار یار بر میگرده. و یه دو هفته ای باید بدون بابا باشیم......

توی این یکی دو هفته ترافیک کاری شدید بود و تا حدی که شبم به خوابم میومد.....

تا ببینیم چی میشه.....

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 9:41 توسط احمد| |

خوب از دیروز بگم که خیلی روز گندی بود هم یک عدد فوتی داشتیم و هم از کار و خستگی که نگو...

به حدی که دیشب با نبات کارمون داشت به درگیری می کشید....

آقا عبدالله (شوهر عمه ام ) بعد از یکی دو سال با سرطان دست و پنجه نرم کردن بالاخره فوت کرد( خدا رحمتش کنه)

بابا هم که جمعه رفت برای کار فسا و به احتمال زیاد یکی دو روز دیگه بر میگرده و مامان هم امروز ظهر رفت پیش نازی اینا ....

فعلا دیگه حرفم نمیاد البته علی دایی هم کنارم هست و کرم میریزه....

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 19:26 توسط احمد| |

چند روزی یعنی از قبل از رفتن به ملایر کامپیوترم خراب شد و تو خونه هم وقت نوشتن نمیشد البته این روزها شکر خدا در حالت نرمال در حال سپری شدن هست....

ملایر هم خیلی خوش گذشت و چون بابا اینا هم با هام اومده بودن و فکرم آزاد بود از بابابتشون بیشتر بهم خوش گذشت .

روز به روز بابا داره بهتر میشه و اونم داره به یه تعادل میرسه البته من که هر وقت فکر پول از دست داده مون میفتم جیگرم آتیش میگیره دیگه بابا رو نمیدونم.

مامان دوشنبه هفته دیگه میره پیش نازی و یه دو هفته ای بی نه نه میشم و حسین هم که قبل از رفتن مامان میاد و اون وقت من میمونم و حسین و بابا ..... چه شود ای نازی نور به قبرت به باره...

حسین و بابا هم تقریبا یه ده روزی بعد از اومدن حسین میرن و اون موقع خودم میمونم و خودم و حوضم....

دیگر ملالی نیست جز دوری شما....

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 15:44 توسط احمد| |

خوب از كجا بنويسم خودمم نميدونم ولي موضوع مهم و قابل فكر كردن برام الان آخر اين هفته هستش كه اگه خدا بخواد مي خواهيم بريم ملاير البته قطعا خودم كه رفتنم مشكل نداشت فقط خيلي دلم مي خواست كه بابا و مامان هم بيان و حال و هواشون عوض بشه كه شكر خدا داره جور ميشه كه بيان چون بابا درگير كار فسا هست و بايد مي رفت ولي شكر خدا رفتنش افتاد هفته بعد اگه دوباره مشكلي پيش نياد....

شكر خدا بابا يكم داره از فكر و خيال و مشكلات عملش دور ميشه و اگه خدا بخواد اين داستان عمو ديوسمون هم حل بشه خيلي عالي ميشه....

البته خيلي تلاش كردم كه از فكر و خيالاتش كم كنم كه البته با كمك مامان خيلي هم موثر بود و الان خدا رو شكر خيلي بهتره و كم كم اين موضوع لعنتي كلاهبرداري عمو هم داره براش عادي ميشه البته اگه بذارن....

صد در صد كه اين صدمه روحي كه وارد شد چه به بابا و چه به بقيه قابل فراموش شدن نيست ولي اميدوارم كه حداقل كم رنگ بشه....

فعلا كه دلخوشيم به آخر هفته و رفتن پيش ندا جون تا هفته بعد هم خدا بزرگه....

ديشب چه شبي بود سر دردي گرفتم كه تو عمرم همچين سردردي نگرفته بودم چشمم داشت ميزد بيرون......جالبيش اين بود كه نصف شب هم از معده درد بيدار شدم و دور خودم ميچرخيدم .... داشتم مي مردم... عجب شبي بود واقعا كه ميگن هيچ نعمتي بالاتر از سلامتي نيست راست ميگن... خدايا شكرت


نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 5:4 توسط احمد| |

اين چند روز گذشته چند تا اتفاق افتاد كه يكي از همه بهتر بود و اونم دستگير شدن دزدهايي بود كه چيزي حدود سه ماه پيش از من دزدي كردن و منو خيلي دچار فشار عصبي كردن كه خيلي برام سخت گذشت .....

شبي كه از كلانتري زنگ زدن كه دزدها دستگير شدن باورم نميشد يه حال خيلي خوبي داشتم البته بيشتر به خاطر اينكه اونها دستگير شدن و با توجه به شناختي كه تو همين رفتن و آمدن به كلانتري پيدا كرده بودم ميدونستم خوب خدمتشون ميرسن و تا حدودي دلم آروم ميشد كه حداقل قسمتي از فشاري كه به من وارد كردن جبران ميشه وبقيه ش هم باشه دست خدا....

به قول مامان و خاله شايدم دست دزده خوب بود و دزد اصلي كه اونم تو اين چند وقت به خصوص در شروع زندگي مشتركم با ندا جون و دوران نامزديم خيلي خيلي منو داغون كرد به سزاي عملش برسه و ما هم به پولمون.....

خدايا به بزرگي و عظمتت خودت همه كارهارو درست كن...

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 10:34 توسط احمد| |

چند روزي ميشه كه هر روز مثل روز قبلش صبح ميشه و در آخر هم شب ميشه و باز از نو و اون يكنواختي كشنده داره سر و كلش پيدا ميشه ولي ديگه الان به نظرم يكنواختي از مشكل خيلي بهتره پس قربون همون يكنواختي بشم....

ندا جون هم امروز اولين روز دانشگاهش هست و صبح با عمو ولي رفته همدان ....

مامان هم كه فعلا مشغوله تا ببينيم چي ميشه .

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 9:36 توسط احمد| |
بازم مثل پست هاي قبل خبري و نوشته دلچسبي براي يادداشت ندارم البته اين روزها ( از بعد از راهپيمايي روز قدس ) خبرهاي سياسي داغ هستن كه من در اينجا كاري باهاشون ندارم ولي اي كاش روز جمعه كه راهپيمايي بود من تهران بودم و مي رفتم راهپيمايي روز سبز.....ولي با ندا جون بودن هم لطفش بيشتر از راهپيمايي نباشه كمتر نيست.

امروز علي جيگره روز اول مدرسه ش هست و صبح ساعت 6:30 كه باهاش صحبت كردم شنگول بود البته بيشتر به خاطر اغذيه اي ماكاروني بود كه نازي براش گذاشته بود كه تو مدرسه بخوره ولي اميد وارم كه خيلي راحت تر از اون چيزي كه همه تصورش رو ميكنن بره مدرسه ..... صبح بهش گفتم منم بيام مدرستون بهم گفت نه ميندازنت بيرون ..... خيلي دلم مي خواست كه روز اول مدرسه امير و علي كنارشون بودم و از نزديك مي ديدمشون البته حتم دارم كه بابا و مامان هم همين آرزو رو داشتن ولي .......

از ديروز سخت مريض شدم به قول گفتني جونم داره در ميره چند تا آمپول هم زدم ولي هنوز روبراه نشدم.....

ديگر ملالي نيست جز دوري شما...

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 9:37 توسط احمد| |

پنج شنبه ظهر بالاخره رفتم ملاير پيش ندا جون و تا امروز ظهر كه برگشتم .....

از با ندا بودن و اون چند روز خيلي نوشتني دارم كه برام خوش آيند هست ولي بازم نه ميشه نوشت و نه بايد نوشت.....

اصولا من آدمي هستم كه زياد فكر ميكنم و چند وقت پيش هم پيش خودم تو اين فكر بودم كه من ندا رو بيشتر دوست دارم يا ندا من رو بيشتر دوست داره ؟ كه چون دقيقا ميزان دوست داشتن ندا جون دستم نبود راي رو به نفع خودم صادر كردم و ..... ولي تو اين چند روز چيزهايي از ندا جون ديدم كه نه تنها توي دوست داشتن برابر شديم بلكه يكم به نظرم ندا جلوتر از منه...... حالا چرا و چگونه ش بمونه

امروز هم چون تازه ساعت14:30 رسيدم تهران و بعد نهار و دوش گرفتن يك ضرب امدم مغازه الان جونم داره در ميره بقيه داستان باشه بعدا.......

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 16:47 توسط احمد| |

توي اين چند روز اتفاق خاصي نيفتاده فقط روزمرگي.....

بابا و دايي هم دوباره ديروز رفتن فسا واقعا نميدونم تا كي اين رفتن و اومدن ادامه داره يا اصلا اين رفت و آمد نتيجه هم داره يا نه ؟

اگه جور بشه به اميد خدا آخر هفته ميخوام برم ملاير البته ببينم بابا تا آخر هفته كارش تموم ميشه يا نه .

ديگه حرفم نمياد........

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 9:51 توسط احمد| |

امروز صبح بابا رفت براي معاينه بعد از عمل البته فكر نميكنم كه جواب پاتولوژي آماده شده باشه چون كه گفته بودن ده روز طول ميكشه و هنوز هم ده روز تموم نشده ..... تا ظهر ببينيم دكتر چي ميگه .... توكل به خدا

ندا جون اينا هم ديشب به سلامتي رسيدن ملاير و ندا هم بعد يه غيبت چند هفته اي برگشت به خونه و حال و هواي عادي خودش كه البته به گفته خودش دلش هم براي خونه و اين حال و هوا تنگ شده بوده كه اميدوارم الان خوب و خوش باشه.

چند وقت هست كه يه حسي دارم كه البته بر گرفته از نظرات ديگران هست ولي اصلا حس خوبي نيست .

و چيزي كه من رو اذيت ميكنه به وقوع پيوستن اين پيامدهاي اخير هست كه هي پشت سر هم رديف اتفاق ميفته كه هي اين موضوع تو ذهن من شكل ميگيره كه چرا ؟؟؟؟؟

با وضع موجود و مشكلات پيش رو وقتي به يكم جلو تر فكر مي كنم حالم بد ميشه ..... از جمله  جريان بالا كشيدن پولمون توسط عمو ( حاج زنبور عسل ) و ناراحتي بابا و دوباره يكنواخت شدن روزها و ....

فكر كنم اولين سال تو عمرم هست كه از اومدن پاييز و زمستون ناراحت هستم البته بي دليل نيست ولي دليل خاص قابل مطرحي هم براش ندارم.....

دلم هم خيلي براي بچه ها تنگ شده و كاريش هم نميشه كرد.......

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 8:39 توسط احمد| |

بابا هم بالاخره عمل كرد ..... و چه عمل سخت و طاقت فرسايي كه پدر همه رو در آورد مخصوصا خود بابا كه خيلي اذيت شد....

و هنوز هم درگيرش هستيم هم از نظر درد كشيدن بعد از عمل و هم چون جواب پاتولوژي هنوز نيومده يكم نگران هستيم مخصوصا خود بابا خيلي دلنگرانه....

ديروز صبح زود عمو ولي و خاله و ندا جون رفتن به سمت شمال تا از اونجا هم برگردن ملاير ..... دست همشون درد نكنه مخصوصا ندا جون كه توي اون شرايط قبل و بعد از عمل خيلي بهم كمك كرد.... ديروز بعد از رفتن ندا جون همون حسي رو داشتم كه بعد از رفتن نازي و بچه ها بهم دست مي داد و خيلي سخت و كشنده بود و البته هست.....

نوشتني زياد دارم ولي حوصله نوشتن ندارم.....

خدايا به بزرگي و عظمت قسمت ميدم مثل هميشه كمكم باش

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 7:20 توسط احمد| |

ديروز بابا رفت بيمارستان و بستري شد براي عمل گردنش البته چهار روز بايد تو بيمارستان بمونه بعد عمل بشه كه خيلي سخت و طاقت فرسا هست مخصوصا براي بابا .

چند وقت پيش كه بابا و دايي رفته بودن براي جريان كلاه برداري حاج زنبور عسل ( حاج منصور بي ظلم ) يكي از دوستان بابا ( آقاي جواد جعفري فسائي ) كه شاعر هم هست يه شعر قشنگ براي بابا و دائي خونده بود كه دايي از آقاي جعفري خواسته بود اون شعر رو براش با دست خط خودش بنويسه كه چند روز پيش كه خونه دايي اينا بودم به من داد كه بخونم و الحق كه خيلي شعر قشنگيه .

البته من بدون اجازه شاعر ( آقاي جواد جعفري فسائي ) اين شعر رو اينجا مي نويسم اميد وارم كه راضي باشند:

اي دل تو شبي خدا خدا كردي ؟     نه

خود را تو دمي ز « من » رها كردي ؟   نه

رويم ز پي ات سيه ترين شد ؟   آري

جانم تو  به توبه آشنا كردي ؟   نه

من با تو دمي وفا نكردم !   كردم ؟

در كار تو جز ريا نكردم !   كردم ؟

پيوسته خطا و بي خبر در همه عمر

از روي تو من حيا نكردم !   كردم ؟؟

«استاد جواد جعفري فسائي»

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 8:50 توسط احمد| |

حدود يك هفته هست كه ندا جون پيشمه و تو اين يك هفته كه مثل برق و باد گذشته خيلي خوش بودم و بعد از چندين هفته گرفتاري و ..... اومدن ندا خيلي بهم كمك كرد .

البته طبق معمول كه اصلا به من خوش بودن و بدون فكر و خيال بودن نمي ياد امروز بعد از يك هفته آرامش زد و يه اتفاق توپ افتاد و بابا با ماشين تصادف كرد و .......

و خلاصه شو بگم ماشينم هم به گا رفت.....

صبح ماشينو گذاشتم صافكاري كه درستش كنه و تا پنجشنبه آماده نميشه و بايد بدون ماشين حال كنيم.

ديگه اصلا حوصله نوشتن ندارم ..... اگه خبر توپ ديگه اي شد زود ميام

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 16:15 توسط احمد| |
خوب بازم شنبه اومد و يه هفته جديد و طبق معمول تكراري ..... و با كارهاي تكراري

فقط فكر كنم موضوع اميد بخش و غير تكراري خونواده آدم باشن اعم از پدر و مادر و خواهر و برادر و ..... همسر آدم. كه الان به طور جد موضوعي كه تو ي اين فوران مشغله فكري و روحي كه دورم رو احاطه كرده من رو اميدوار به فردا و فردا ها ميكنه ندا جونه.....

كه چيزي كه باعث با نشاط بودن و با انرژي شروع كردن اين هفته هستش اومدن ندا جونه كه به احتمال زياد فردا به اتفاق ياسي ( يكي از دختر خاله هام) ميان به تهران كه موضوع قابل بحث اينه كه ندا جون ميگه به خاطر اينكه ياسي رو برسونه دست مادرش ( چون از بعد از نامزدي ياسي مونده بود ملاير ) داره مياد تهران و از طرفي ياسي هم ميگه دارم برات زنتو ميارم تهران پيشت ..... حالا اين وسط كي داره كيو ميرسونه والا من كه نفهميدم ولي اصل مطلب اومدن ندا جونه بقيه رو بي خيال.....

كه واقعا توي اين گرفتاري بعد از نامزدي يه شوك روحي قوي براي منه كه جا داره از عمو ولي و خاله بابت مرخصي استعلاجي كه دادن بابت اومدن ندا تشكر ويژه داشته باشم ...... شرمندمون كردن



نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:1 توسط احمد| |

از ديروز علي دايي مهدي مياد مغازه پيش ما كه كمك حالمون باشه...

بابا و دايي هم رفتن فسا براي قضيه بالا كشيدن پولمون توسط حاج زنبور عسل ( حاج منصور بي ظلم ) كه همنطور كه قابل حدس زدن هست چشمم آب نمي خوره به نتيجه اي برسن .....

در كل اين چند روز زياد روبراه نيستم البته دليل خاصي نداره و لي اصلا حس و حال ندارم البته درمان داره ( ندا )ولي الان مقدور نيست .....

البته قابل ذكر هست كه الان علي كنارم هست سيخونك مي زنه و نميذاره تايپ كنم ... تا بعد

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 10:24 توسط احمد| |

تو اين چند روزه اتفاق خاصي نيفتاده كه ارزش نوشتن داشته باشه ....

جز اينكه كم كم همگي داريم به اين باور و يقين مي رسيم كه پولمون توسط حاج منصور بي ظلم ( عموي با معرفتمون ) داره بالا كشيده ميشه و تقريبا غير قابل وصوله .

من شخصا ناراحتيم از بابت پولي هست كه مال داييم بوده چون واقعا تمام سرمايه اش همين بود ....

خدايا خودت دادي خودتم گرفتي .... خودتم به كرمت برشگردون .

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 8:54 توسط احمد| |
خوب بالاخره بچه ها هم رفتن و بعد از چيزي حدود دو ماه خونه دوباره در سكوت فرو رفت هر چند به اين سكوت خسته كننده هم ميشه عادت كرد ولي اين چندين روز بعد از رفتنشون خيلي سخت ميگذره و جالب اينه كه همه تظاهر به بي تفاوتي و بي خيالي ميكنيم ولي در درون با خودمون مشغوليم.....

اتفاق مهم ديگه پيدا شدن مداركهام بود كه من رو از شر دوندگي براي گرفتن المثني نجات داد هر چند كه اصل قضيه كه يادم مياد قلبم ميگيره ولي بازم خدا رو شكر....

الان بعد تموم شدن نامزدي و رفتن نازي اينا و تقريبا رسيدن به يه حالت سكون احساس جالبي دارم كه در نوع خودش جالبه ..... بعضي اوقات يهو يادم مياد كه الان من متاهل هستم يه جورايي خوشم مياد و .... نميتونم بيشتر موضوع رو باز كنم...

خدايا خودت كمك كن اين مشكل هم حل بشه ......
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 8:30 توسط احمد| |
خوب بالاخره نامزدي هم تموم شد ......

البته چه زود و خيلي خيلي زود همه چيز داره سپري ميشه .....

امروز واقعا به معناي اين جمله پي بردم كه : خوشبختي همان روزهايي است كه زود سپري شدنش را آرزو ميكرديم ....

سه شنبه هفته قبل با يك سفر ماركو پلويي رفتم ملاير كه فقط دايي اينا و ياسي اونجا بودن و از چهار شنبه با اومدن بابا اينا اومدن مهمونها هم شروع شد و تا پاسي از صبح ادامه داشت و جونمون به لب رسيد تا خوابمون ميبرد يكي از راه ميرسيد و چرتمون پاره ميشد....

صبح چهارشنبه به اتفاق خاله و ندا جون رفتيم براي كارهاي عقد و آزمايش و از اين داستانها كه از همه بيشتر قسمت آزمايش دادن و بخصوص كلاس مشاوره ازدواجش چسبيد اونم چه چسبيدني....

تقريبا پنج شنبه همه مهمونها اومده بودن و حسابي جمعمون جمع بود ...

البته ميتونم بگم با همه سختي ها و دردسر هايي كه اين نامزدي داشت كه البته قسمت اصليش روي دوش خاله اينا بود ولي همين دور هم بودن اين سختي رو قابل تحمل ميكرد ....

البته اكثرا در كارها كمك ميكردن ولي بعضي از فاميلهاي اكتيو هم فقط نقش مصرف كننده رو بازي ميكردن كه اين براي من خيلي ناخوش آيند بود كه البته به همسن هاي خودم گوش زد ميكردم ولي بزرگتر هارو .....

دست همه درد نكنه بالاخره هر كسي يه جوري زحمت كشيد و مارو مورد لطف خودش قرار داد.

ندا جون زشته هم بالاخره خوشكل شد .... هم لباسش بهش ميومد و هم آرايشي كه كرده بود ( خوب البته بايدم باشه چون به پسر خاله اش رفته ).

بعد از آريشگاه رفتيم آتليه عكاسي و چند تا عكس گرفتيم كه امروز بايد ندا جون بره براي انتخاب كه خيلي دلم ميخواد ببينمشون....

شب نامزدي هم براي خودش داستاني بود و خيلي هم خاطره انگيز .......

روز جمعه هم صبح راه افتاديم كه برگرديم تهران كه رفتنمون با گريه نازي همراه شد كه دروغ نگنم حال منم كه همچين روبراه نبود ريخت بهم ..... البته چند كيلو متري از ملاير دور نشده بوديم كه بر گشتيم كه اينم تو نوع خودش جالب بود انگار هيچ كدوممون دلمون نبود بريم ....

خلاصه اش رو بخواهي بدوني خيلي حال داد و چسسسسسسبيييييد...

دست همگي درد نكنه ( اسم نميارم چون همه زحمت كشيدن و به همه مديونم )

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 9:8 توسط احمد| |