امروز بالاخره کپن اقمات دبی مون تموم شد و با هر جون کندی بود دل کندیم و خودمون رو راضی به رضایت داشتن کردیم....
تقریبا یه دو هفته ای حال کردیم و .... خوب بود و چسبید .... فقط برگشتن به روال عادی سخته....
الان هم مغازه هستم .... و در حالت معلق فکری و روحی....
+ نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 19:8  توسط احمد
|
تعطیلات عید امسال هم تموم شد...البته پایان خوبی داشت .... دوازدهم که رفتیم سرخه حصار و البته شبش یاسی و علی و الهه خونه ما موندن و سیزده بدر هم خونه ما با مراسم آش رشته برگذار شد و در آخر شب هم مهمون بابا و حسین آقا(خاله زهره ) یه شام توپ زدیم بر عضلات بدن و همه حسابی به قول خودم مار شدن....
نبود هجدهم.................
+ نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 18:19  توسط احمد
|
سال نود هم اومد....
رفتیم ملایر و برگشتیم .... خوب بود و خوش گذشت....
الان هم هستیم....
مصطفی هم هجدهم نامزدیش .... معجزه سال ....اگه یه مرده زنده می شد ایمانم به اندازه داستان مصطفی قوی نمی شد.....
هجدهم داریم میریم پیش نازی اینا.... همه چیزش خوبه الا برگشتنش....
+ نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 9:16  توسط احمد
|
از سال قبل بخوام بگم سال فشار بود سال سختی و تلاش....
اگه خدا قدرت عفو و بخشش بهم می داد قطعا می بخشیدم ولی نداده....
رفتار هر انسان مایه و شیرازه رفتار دیگران با خودشه .... پس انتظار زیادی نباید از بقیه بابت رفتارشون داشته باشیم...
حدود هشت ساعت دیگه به سال جدید و نو نود مونده .... خدایا مثل همیشه به بزرگی و بخشندگیت قسمت میدم که سال جدید رو خود برامون به خوبی بساز و راه درست رو بهمون نشون بده و از دقدقه های منم کم کن هر چی خوبی کردم برام خوب بذار و از بدی هام هم کم کن...
عید همه مبارک....
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 19:32  توسط احمد
|
کم کم داره بوی عید میاد....
البته روزهای آخر سال خیلی فشار کار زیاده ولی به اومدن عید و سال نو می ارزه....
به امید خدا فروردین امسال فروردین خوبی باید باشه....ان شاء الله....
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 8:55  توسط احمد
|
بالاخره اسفند هم اومد ......
بوی عید میاد...........
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 15:10  توسط احمد
|
دیشب بعد از چند سال عباس آقا و خاله مهری اینا با دایی اینا و خاله فریبا اینا با هم روبرو شدن ....مهمونی خونه بابا اینا بود و خیلی هم خوش گذشت بی گلایه و ناراحتی ....البته به نظر من بزرگترها از بچه ها خیلی کوچیکترن با توقعهای بیشتر .... البته دست همه درد نکنه که دیشب هیچ کسی حرفی نزد جز خوبی و مهربونی....ممنون از کسانی که روی ما رو زمین نزدن....
فقط چیزی حدود ۴۲۰۰۰ دقیقه تا عید دوست داشتنی نوروز با قیست.....
+ نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 8:54  توسط احمد
|
بالاخره مهمون بازی هم تموم شد ....
شکر خدا بعد از چند هفته کانال من و تو هم که گرفتار پارازیت شده بود درست شد....
بوی عید داره میاد .... البته امیدوارم مثل عید سال قبل با بلاتکلیفی همراه نباشه....یعنی دیگه نمیتونه باشه.... به امید خدا....
+ نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 15:24  توسط احمد
|
میگن مهمون حبیب خداست ولی نه این همه....
امشب خاله ناهید و عمو ولی ... من و ندا ... خاله فریبا اینا... دایی اینا ....هانیه اینا ... خاله زهره اینا ...محمد اینا...خلاصه همه و همه خونه مامان اینا هستن
خدا به داد نبات برسه فکر کنم تا تو کمد و یخچال هم پر بشه....
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 17:16  توسط احمد
|
هستیم ....
دیشب خونه دایی اینا بودیم البته خاله ناهید و.... هم اومدن تهران .... خلاصه جمعمون جمع بود و خوش گذشت .....
امشب هم عمو غلام اینا و عمه زهرا اینا ... همه خونه مامان مهمون هست .... ما هم روش....
خدایا هر چی خیره برای همه در نظر بگیر و اگه خیره کمکم کن تا کار خاله فریبا اینا هم درست بشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 17:8  توسط احمد
|
ندا رفت .... تا حال هواش عوض بشه.... دایی هم رفت .... نمیدونم برای چی؟؟؟؟
پاس جدیدم هم اومد .... همه چیز جوره الا اونی که باید جور باشه!!!!
این هفته هر روز بار داشتیم .... هم خیلی خسته شدم هم یه نموره گردنم ریخت بهم....
نبود حدود ۸۳۵۰۰ دقیقه تا عید بیشتر نمونده.....
+ نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 10:2  توسط احمد
|
دیروز یه دسته گلی ردیف کردم تپل با تزئینات سبز....
هوا سرد شده .... دیگه یه درب مغازه رو بستم تا کمتر سرما بیاد تو و یخ نزنیم ....
الان تو یه مقطعی از زندگی هستم که یه جابجایی هایی اتفاق می افته که کمترش دلنشین هست و بیشترش دل آشوب کنه....که مهمترینش گذر سریع روزها ست و عمر هستش.....
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت 9:28  توسط احمد
|
هستیم و مشغول....
امروز رفتم دنبال پاسپورتم....و کار بیمه حسین آقا که شکر خدا جفتش انجام شد .... داره بارون میاد با برف....
جمعه هم دایی نا و خاله فریبا و یاس و علی و الهه با بابا و نبات خونه ما بودن چون تولد ندا بود .....شب خوبی بود .... امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه....
+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی1389ساعت 11:12  توسط احمد
|
فعلا که شدید سرما خوردم ....
بابا و دایی هم دیروز عصر رفتن فسا و الان نزدیکهای فسا هستن ..... علی ریزه هم سخت مریض شده....
امیر رضا به سنی رسیده که داره شکوفا میشه و خیلی آقا شده دیروز باهاش تلفنی صحبت کردم کلی روحم زنده شد.... قربون لپ چالدارت بشم...
الان هم نسبتا بی جون داخل مغازه هستیم....
+ نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389ساعت 9:2  توسط احمد
|
داشتم میمردم که بخیر گذشت....
از جمعه ظهر آنچنان دل دردی گرفتم که نگو....البته هنوز هم پس لرزه هاش احساس میشه..
+ نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 15:47  توسط احمد
|
نازی اینا هم پنج شنبه اومدن .... البته خیلی خیلی زود رفتم فرودگاه و در آخر کف کردم...
دیروز طی پیشنهاد نازی و بدون آمادگی با هانیه و آقا شاپور اینا (شایدم شهرام و شایدم شهاب و ....)
رفتیم آبعلی در جستجوی برف و برف بازی ... روز خوبی بود و حال داد .... خاطره ای شد پیش بقیه خاطره ها.....
اوضاع خودم و مغازه و حساب کتاب بد خرابه....
+ نوشته شده در شنبه 27 آذر1389ساعت 9:22  توسط احمد
|
همه صاف و یک رنگن مثل خیابونهای تهرون....
هستیم .....چند روز سخت مشغول جفت و جور کردن جنس های مورد نیاز برای محرم بودیم تا اجناس مغازه جور و کامل باشه....
نازی و بر بچ هم آخر هفته میان تهران .... البته اگه نمیومدن چی؟؟؟؟؟
دیشب هم خونه خاله زهره بودیم .... خوب بود و خوش گذشت .... خیلی زحمت کشیده بودن دستشون درد نکنه....
الان صبح شنبه و همه کسل و اخمو.....
+ نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت 8:34  توسط احمد
|
بالاخره بابا و نبات هم برگشتن.....
دوباره مثل دو هفته گذشته باز هم آخر هفته تعطیل شد البته به خاطر آلودگی هوا....
کارو کاسبی خراب شده و هیچ کسی تو خیابون نیست.....
فردا بازم میریم مهمون بازی خونه محمد خاله رویا خدا بیامرز....
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر1389ساعت 11:20  توسط احمد
|
پنج شنبه به اتفاق عمو اینا رفتیم عروسی مهران داداش فرهاد .... خوب بود و بهتر از بیکاری بود ....
دیشب هم خونه آقا شاپور و هانیه بودیم.... البته به اتفاق خاله فریبا و یاسی ...علی و الی ... دایی اینا .... من و ندا.... خیلی خوش گذشت بخصوص که همش تو فکر دیدن آکادمی گوگوش بودم و پا داد و همه با هم دیدیم و چسبید.....
بابا اینا هم دو روز دیگه میان .... خیلی دوست داشتم که پیش بچه ها می موندن ولی راه رفتنی رو باید رفت .... بیشتر دلم ناراحت بچه هاست و البته نازی .... دیشب به جای نازی دلم گرفت .... البته امید وارم نازی دلش نگیره و محکم باشه چون زود برمیگردن .....
نازی جون تو که استاد انرژی مثبت بزن تو کار انرژی فرستادن برای فکر های من که خووووووب فکری برات دارم....
+ نوشته شده در شنبه 6 آذر1389ساعت 9:42  توسط احمد
|
نمیدونم تا چه اندازه این چیزهایی که نازی گفته درسته ولی حداقل قشنگه....
ولی این رو خوب در رابطه با خودم میدونم که اول کسانی که دوستشون دارم برام مهم هستن بعد خودم....
یه طرح مسئله کردم که چند تا گیر داره و هر چی بهش فکر کردم و بالا و پائینش کردم درست نشده ....فعلا کار زیاد داره تا حتی به مرحله فکر کردن برسه چه برسه به اجرائی شدن....مثل طرح های عمو محمود میمونه....
پنج شنبه شب رفتیم خونه دایی اینا و شب هم اونجا موندیم و صبح رفتیم سرخ حصار البته همه سر کار بودن و فقط من و ندا بودیم با دایی اینا .... ولی خیلی خیلی خوش گذشت ..... بخصوص آش رشته و جوجه کلاغ دور آتیش که داغ داغ زدیم به بدن.... جای همه جوجه باز ها خالی خالی بود....
+ نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389ساعت 9:20  توسط احمد
|